
آدم برفي ام /
سرد و ساکت و تنها /
قلبي از يخ دارم /
و در رگ هاي منجمدم /
خون سپيد تمنا جاري است /
و با کوچکترين گرمايي .... /
مي ميرم !!!
(( پارسا ))

ღزمزمه های دلتنگیღ
سكوت زندگيم ، پر از زمزمه هاي دلتنگيست...
زمزمه هاي شنبه 7 دی1387 در ساعت 4:42 بعد از ظهر
یا سریع الرضا
قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا
توقف نمود و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: " مقصد
ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و
عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی
است تنها برای عبور و گذشتن!"
قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن
قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. هر
ایستگاه که قطار می ایستاد، کسی کم می شد. قطار می
گذشت و سبک می شد؛ زیرا سبکی قانون راه خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت
رسید. پیامبر گفت: "اینجا بهشت است. مسافران بهشتی
پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخر نیست."
مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی باز هم
ماندند؛ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا
رو به مسافرانش کرد و گفت: "درود بر شما... راز من
همین بود. آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده
نخواهد شد." و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید،
دیگر نه قطاری بود و نه مسافری ...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا ایتها النفس المطمئنة*27
ارجعی الی ربک راضیة مرضیة*28
فادخلی فی عبادی*29
وادخلی جنتی*30
قرآن کریم – سوره ی فجر

نویسنده : [
پارسا ]
موضوع : [
زمزمه های ملکوت ]
[
]
[ لینک ثابت مطلب ] [
5 ]
|
.:: زمزمه هاي گذشته ::. |
copyright © 2005-2008 zemzemeh All right reserved
Primary Designed This Template by
Mehran Rostami &
Final Edition By: Parsa-ye Deltang